کل نماهای صفحه

۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

من برده تو نیستم. «برای زنان ایران زمین که زیر شلاق استبداد در حال متلاشی شدن هستند»






من یک فرد هستم. یک موضوع شاید هم یک انسان نوعی در این زندگی اهریمنی. در زندگی که اسم ام را مرد گذاشته اند و یادم داده اند که زنانگی را نشناسم. او را برای امیالم به کار گیرم بدون اینکه فکر کنم کاری که  انجام می دهم می تواند بازتولید خشونت بر زنی باشد که وجود من را امروزی کرده است. سیمون دوبووار در کتاب "جنس دوم"  در مورد تحقیر زنان در جامعه می نویسد: "زیرکانه ترین راه برای تسلط بر هر جامعه تحقیر و محدود کردن زنان آن جامعه است. زیرا زنان اسیر.. دیگر قادر نخواهند بود انسانهایی آگاه و و آزدای خواه پرورش دهند." به عبارت بهتر زمانی که یک زن نسبت به حقوق و وجود خویش آگاه باشد می تواند فرزندی خردمند  پرورش دهد. پس متین است که گاهی مردان نیز در قالب یک زن خشونتی که بر آنان روا داده می شود را بازنگری کنند و برای ادای احترام به زنان به پا خیزند و برای وجودش سر تعظیم فرود آورند و به خود بقولانند که زن انسانی "مریخی" است. 
پس بدون اینکه زن باشیم می توانیم خشونت را تعریف کنیم.
من خشونت را نمی توانم بازگو کنم اما می دانم که وجود دارد! می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزارو گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.

مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر جنده ها، جنده ها، خواهر جنده ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی"  است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.

 خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی" است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند. خشونت دیدگاه افسار گسیخته مرد به زنی است که او را در حباب استارت خویش به برده گی در آورده است بدون آنکه زن در موردش آگاه باشد. خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش، موهایت را اینگونه و آنگونه، چون من می دانم بهترین را، است.  چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل برای زنانی که فکر می کنند زندگی همین است و بهتر از این نیست، که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود. و فکر می کنند چون نمی توانند حرف بزنند  چون نمی توانند تصمیم بگیرند، باید در زیر خروارها توهین و تحقیر به مرد عاشق آری بگوییند و مرد به آنان بگویید چه چیزی خوب است یا بد. آیا این خود ناآگاهی زنان نسبت به زنانگی شان نیست؟ مردی که شکم پرست است و او را کالایی بیش نمی پندارد. خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است.

خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.   می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود.

 خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی. خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه . خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است.

 خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را  هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می  گیریم . خشونت خود خودمانیم و به قول جمال زاده که می نویسد "از ماست که بر  ماست" ما هم می گوییم آری از ماست که بر ماست.

۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه

پیش بسوی دلار 4000 تومانی «دو عکس از ارزش پول ایرانی که تازه منتشر شده است »




در سایه رهبری داهیانه ولی معظم فقیه، ریال ایران، بی ارزش ترین پول دنیا شد!
به راستی در ایرن چه می گذرد! آیا کسی از بیت رهبری خبری دارد. این ساندیس خوران رهبری و ملاهای پست فطرت چون دلار را به نرخ مرجع می خرند برایشان فرقی ندارد که دلار 3400 باشد یا 4000 یا بیشتر. اما اکنون شاهد بی ارشی پول ایرانی هستیم که زمانی برای خودش قدرتی داشت اما اکنون با وجود نخاله های حکومتی چنان بی ارزش شده که اکنون رده اول دنیا در بی ارزشترین پول دنیا را دراست. تمام مکانهای مهم دنیا از قبیل اعدام، تصادفات جاده ای، طلاق و ... .

سوالی که وجود دارد این است چرا مردم ساکت نشسته اند و کاری برای براندازی این حاکمیت انجام نمی دهند؟

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

عکسی کمتر دیده شده از بنیامین نتنیاهو

اوردک زبل میگه: این چیه دادی دست من؟
نتنیاهو: ایران باید نابود بشه. من نمیزارم ایران به بمب اتم دست پیدا کنه.
اوردک زبل: برو بابا
 
حالا کاری نداریم که "نتنیاهو" هم یک قاتل بالفطره و انسان کثیفیست. اما جان اون کسی که دوست دارید, اگه شما بجای ایشون بودید و ملت و اینده کشورتون به خاطر اخوند ها در خطر بود, سعی نمیکردید که از مسلح شدن ایران به بمب اتمی جلوگیری کنید؟

۱۳۹۱ مهر ۵, چهارشنبه

فرامین مرگ



از کنار اجاق فاصله می گیرم. نشسته ایم و خاطرات دوران کودکی و دوران نوجوانی را مرور می کنیم. به یاد روزهای بد و روزهای خوب می افتیم. با گفتن هر جمله اشک   چشمانمان  را  پر می کند اما غرور مردانگی اجازه گریه کردن را به ما نمی دهد. از نوشته های که قبلا در مورد سیاست و جامعه نوشته بودیم و کتاب های که در آینده خواهیم نوشت حرف می زنیم. عجیب است که به واقعیت زندگی هنوز اشاره نکرده ایم.  به مرگ، به مرگی که هر لحضه می تواند  سراغمان بیاید. از قافله عقب نیستیم که به یک باره زمان متوقف می شود. مردی از بین سایه من که بر روی دیوار نقش بسته است بیرون می آید. 
لباس سیاه بر تن دارد که نیمی از چهره اش از زیر کلاهی که بر سر دارد نمایان است. لبهای درشت با دهانی  گشاد و صورتی که به مانند یک پسر بچه که هنوز ریشش در نیامده، رو به روی ما می ایستد،  با صدای غضب ناک و گهر آمیز  اسم مان را صدا میز ند و می گوید «مرگتتان فرا رسیده است». لحضه ای سکوت،  بدون آنکه کسی حرفی بزند، در اتاق حکم فرما می شود.  آیا این همان عزرائیل است که در ادیان الهی که به وجودش اشاره کردند است، او برای گرفتن روحمان آمده است یا ما در تخیل خود رفته ایم و چیزی را که به وجودش ایمان و اعتقاد نداریم، را می بینیم. آیا این واقعیت دارد؟
 افکارمان درگیر این مسئله است که کسی در را به صدا در می آورد. سایه ام که بر  روی دیوار قرار داشت ناپدید می شود.   آن مرد را که از سایه من بیرون آمده بود را دیگر حس نمی کنیم. خانه دوباره  در سکوتی معنا دار غرق می شود. در خانه  دوبار، به صدا در می آید.  سکوتمان با این صدا می شکند. در را که باز می کنم صاحب خانه  را می بینیم  که می گویید «نیم ساعت است که در می زند چرا در رو باز نمی کنی؟ مگر بوی غذایی که روی اجاق گذاشته ای را نمی فهمی» بی آنکه به او توجه داشته باشم و اصلا وجودش را حس کنم در را می بندم بسوی اجاق رفته و زیر املتی که برای شام گذاشته بودم را خاموش می کنم. هنوز نمی توانم چهره آن مرد که از سایه من بیرون آمده بود را فراموش کنم. خواب دیده ام یا واقعیت دنیای فانی را. از خود می پرسم، مگر می شود کسی را که قصد گرفتن جانت را دارد، سراغت آید. سوالهای زیادی در ذهنم بوجود آمده است که روحم  و جسم را به مانند شمشیر دو پهلو می تراشد و بسوی مرگ سوق می دهد.  

سیروس زارع زاده اردشیر

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

داماد آسیایی، عروس اروپایی، خواستگاری سعید جلیلی از کاترین اشتون (1)



از آنجا که مذاکرات اتمی ایران با هیئت اروپایی هیچ گاه نتیجه بخش نبود و نخواهد بود خواهر کاترین اشتون رئیس هیئت مذاکره کننده با برادرسعید جلیلی که سوادی در بی سوادی و ضایعه شدن و این حرفها دارد قراری گذاشته اند. گمان می رود این قرار در روند مذاکرات بین دو طرف موثر واقع شده و  ایران بعد از جنگ بر سر به دست آوردن انرژی «هسته ای دویستومن بسته ای» دست پیدا کند و این گامی و دست آوردی بزرگ در عرصه ملی در آینده نزدیک اما دور برای ایران خواهد بود. جالب است بدانید اکنون کشورهای غربی از انرژی های پاک استفاده می کنند و آنها را بهترین نوع سوخت برای جایگزینی سوخت هسته ای می دانند این درحالی است که این گونه انرژی ها نسبت به انرژی هسته ای و سوخت آن در راکتور از آلاینده های زیست محیطی برخوردار نبوده و محیط زیست و جان انسان ها را به خطر نمی اندازد.
***
داستان آشنایی این دو زوج خوشبخت، دیپلمات به شکلی بود که شاید به ذهن کسی خطور پیدا نکند.
روزی در یکی از محله های آسیا و اروپا دو نفر به دنیا آمدند اسم یکی را کاترین و اسم یکی را سعید گذاشتند. سالها گذشت و این دو نفر در حالی که قلب هم دیگر را احساس، اما یک دیگر را نمی شناختند وارد عرصه سیاسیت خارجه شدند. کاترین اشتون، زاده انگلیس و نماینده عالی اتحادیه اروپا در سیاست خارجی و امور امنیت و رئیس هیئت مذاکره کننده با سعید جلیلی، زاده مشهد و  نماینده ویژه رهبری و دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی هستند.

روز اول ملاقت که در سال 1389 بود برای هر دو نفر از لحاظ عاطفی بسیار مهم بود آنان دنبال اهداف هسته ای نبودند؛ آمده بودند تا عشق بازی کنند و  این مذاکرات را به سُخره بگیرند به نیش سردمدارن رژیم جمهوری اسلامی ایران که به رهبری آیت الله خامنه ای بود، بخندند. چون از بیخ این روند برای رژیم ایران که دنبال «سلاح هسته ای دویستمن بسته ای» برای نابودی رژیم صهیونیستی و نجات فلسطینیان مظلوم بود، ناامید کننده به شمار می آمد. اما سعید و کاترین عاشق شده بودند آن هم در یک نگاه و در یک روابط تنگاتنگ دیپلماتیک.

جلیلی از در وارد سالن می شود. کاترین که برای خوش آمد گویی نزدیک وی می شود اما همه چیز به یکباره تغییر پیدا میکند، زمان، مکان و ... .  از نظر کاترین سالن به بهشتی تبدیل شده و سعید به مانند فرشتگان به کاترین سلام می دهد. کاترین هیچ کسی را جزء سعید نمی بیند و  منتظر بوسه ای عاشقانه از طرف سعید است که سعید از این کار امتناع ورزیده و به کاترین می گوید: من مسلمون هستم. دین من اجازه بوسیدن یک زن نامحرم را به من نمی دهد درست که من و تو عاشق شده ایم (هیچی نشده! به قول معروف همدیگر رو ندیده عاشق و دلباخته شدند) اما اول باید طبق دستورات دینی بنده صیغه ای بین من و شما جاری شود تا من بتوانم از لبهای زیبایتان بوسه ای بزنم. کاترین که منتظر چنین حرفی از طرف سعید نبود رو به او کرده:
کاترین می گویید: خوب مراحل جاری شدن صیغه چیه؟
سعید: میدونی باید یک ملایی یا همان آخوند پیدا کنیم تا بتونیم عشق بازی کنیم اما متاسفانه الان در این بهشتی که هستیم آخوندی نیست که بتواند ما دو عاشق را به همدیگر حلا و محرم کند. پس شماره تلفن، فیس بوک، ایمیل و ... هرچی که من میتونم باهات ارتباط برقرار کنم را برایم یاداشت کن. جیـــــــــــــگر!
کاترین:  چشم، به محافط خود اشاره میکند که قلم کاغذ برایش بیاورند. کاترین از آن فضا بیرون می آید، خوب سعید جون چی داشتیم می گفتیم؟
سعید: در مورد روابط ایران در خاورمیانه و نفش ایران در آسیا داشتیم صحبت می کردیم
محافظ با یک تکه کاغذ و قلمی که جوهری قرمز رنگ را در خود جا داده است می آید
محافظ: بفرمایید این هم کاغذ و قلمی که می خواستید امری دیگری نیست؟
کاترین: مرسی لطف کردید. سراسیمه مشخصات را نوشته و به دست سعید می دهد.
سعید: به به چه شماره رندی دارید! چه قیمتی برایتان تمام شده است؟ شماریتان را در ذهنم می نویسم.
 تمام دوربین های که در سالن بودند به این صحنۀ که چند لحضه پیش اتفاق افتاد زوم کرده اند. چیک چیک دوربین های صدای در سالن ایجاد کرده است.
کاترین: برفماید سعید آقا از این طرف بریم بشینیم مشکلات هسته ای تان را حل کنیم. انشاالله که درست می شود.
سعید: جان! انشالله! شما این ها را از کجا یاد گرفتید؟ در کشور من به غربی ها نجس و این حرفها می گویند و در همه محافل از آنها به عنوان شیطان یاد می کنند. واقعا جای تعجب برایم دارد که در غرب هم زنان بی حجاب هه هه (با پوزخند) هم خدا را می شناسند.
کاترین: مگر کسانی که حجاب ندارند  خدا ناشناس هستند؟ یعنی همه زنان که در غرب زندگی می کنند و چادر ندارند خدا را نمی شناسند؟ چرا آقای جلیلی؟
سعید: خانم اشتون در فرهنگ اسلامی  دین شریف ما زن باید عفت و حیا داشته باشد و خود را از مردان نامحرم بپوشاند. خودتان را ببینید این لباس های اصلا برازنده شما نیست. شما زن به این زیبایی باید لباس های که شما را خوب می پوشاند بپوشید. استغفرالله! این خط سینه شما نیاید معلوم باشد این کفر است.
کاترین: در فکر فر می رود. درسته سعید راست میگی این لباس های زننده اصلا نمیدونم از کجا امده به تنم چسبیده. دفعه بعد قول میدم لباس های خوب و برازنده خود بپوشم.
سعید: اره اینطوری خوبه حداقل رفعت و شئونات  اسلامی رو هم رعایت می کنی. داری کم کم به اون خانمی که من می شناختم تبدیل میشی. درود خدا بر تو کاترین جونم.
کاترین: از لطف شما سپاس گزارم سعید جان!
سعید: خوب بریم سر اصل مطلب. طبق فرمایشات رهبری ما می خوایم انرژی صلح آمیز هسته ای همراه با بمب اتم داشته باشیم که در دنیا یک ابر قدرتی چیز باشیم تا آمریکای جنایت کار و اسرائیل خونخوار و همراهانشان از ما بترسند. ما برنامه ای مشخص برای این اهداف داریم و باید آن را عملی سازیم. از این رو کاترین کمی به ما کمک کن!
کاترین ببین سعید درست که ما دوست پسر و دوست دختر شدیم اما این دلیل نمیشه که هرچی تو بگی رو من عملی کنم. صبر کن با مافوق هام حرف بزنم شاید تونستم روزنه ای برای حل این کار پیدا کنم.
سعید: بسیار ممنون هستم. واقعا شما زن بسیار زیبا و فریهخته ای هستید. درود خداوند بر شما.
کاترین: من هم متشکرم آقای جلیلی.

کاترین و جلیلی بعد از مذاکر پشت درهای بسته به سالن خبرنگاران که در آن منتظر خبری تازه هستند برمی گردند. دوربین ها روشن شده و از هر دو در مورد این مسئله سوالاتی پرسیده می شود. که آنان نیز نتیجه را امیدوار کننده می دانند.  کاترین و سعید از هم دیگری خداحافظی کرده و سعید با اما و اشاره به کاترین می رساند که شب پیامکی یا رایانامه ای چیزی برایش بفرستد.

خبر گزاری های دولتی ایران بعد از مذاکره
نرخ دلار در ایران ارزان شد.
نتایج نشست 1+5 نتیجه بخش و راضی کننده بود.
امروز روز بزرگ برای ایرانیان می باشد. (ایران برای دست یابی به  بمب اتم برای کشتار یهودیان نزدیک می شود)
دو نفر در آمریکا خودکشی کردند دلیل این خودکشی فقر، نبود اقتصاد مناسب و رشد نرخ بیکاری عنوان شده است.
در حمله ای امروز به نواز غزه 1 کودک فلسطینی با 10 نفر مجروح و کشته شدند.
حمله مخالفان تروریست در سوریه توسط ارتش آزاد آقای بشار اسد خنثی و اشرار به هلاکت رسیدند.
هوا در تهران خوب است.
***

پایان بخش اول

 

۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

عروس اروپایی داماد آسیایی، خواستگاری برادر جلیلی از خواهر اشتون «وقتی میای قشنگترین چارقدتو سرت کن/اون پیراهن فیروزه ای خشگلرو تنت کن»

خبر فوری و مهم
خبری که تمام سیاستمداران ودیکتاتورهارا شوکه کرد...


در حالی که دیکتاتورها و چپاولگران جوامع بشری هربار با طرح سناریویی تازه و در پس عناوین حقوق بشری و دینی هر روزه در جهت غارت و کشتار هرچه بیشتر ملتها قدم برمیدارند ساعتی پیش
خبری منتشر شد که نه تنها برای مردم غیر منتظره و تعجب برانگیز است,بلکه میتوان گفت بیشتر, موجبات تعجب وسردرگمی سران دیکتاتورها وجنایتکاران را از این اتفاق غیر قابل پیش بینی فراهم آورده است. و آن چیزی نیست بجز خبر خواستگاری سعیدجلیلی نماینده حکومت جنایتکار و فاسد بااصطلاح جمهوری اسلامی در بخش مذاکرات هسته ای از خانوم اشتون نماینده ویژه سران دیکتاتور اتحادیه ی اروپایی...؟؟!! 

گزارشها حاکی از آن است درحالی که سران دیکتاتورها و در ادامه سناریوی فریب ملتها که مدتی است در بخش مذاکرات هسته ای بین ایران و5+1 دنبال میشود، انتظار داشتنداوضاع بر وفق مراد آنها پیش رود,این خبر موجب نگرانی بسیاری از سران دیکتاتورها شده است.
به گزارش خبر نگار ما و در پی پرسش و پاسخهای میان خبرنگاران وخانوم اشتون، به نظرمیرسد ایشان نیزبه طور ضمنی موافقت خود با این موضوع ابراز داشته اند. حال میماند دو مطلب: اولی متاهل بودن عروس و داماد است که با توجه به این که این سیاستمداران فاسد پایبندی خاصی به هیچ یک از قوانین دینی و اخلاقی ندارند. این مشکل به سادگی قابل حل میباشد. لازم به ذکر است,با توجه به اینکه آقا داماد از قوانین اسلامی در جهت ارضای منافع وشهوات خود سود میبرد,میتوان پیشبینی کرد در آینده نه چندان دور بیشتر شاهد اتفاقات اینچنینی و روابط تنکاتنگ و فشرده تر بین مقامات دو طرف خواهیم بود.
دومی سردرگمی و نارضایتی برخی سران دیکتاتورها از این مطلب غیر منتظره که اولآ نشان دهنده خارج از دسترس بودن احساسات انسانی از توان آنهاست ودومآ خللی که امکان دارد این موضوع در ادامه اجرای سناریوی فریب ملتها ایجاد کند,میباشد.که البته خبرهای رسیده حاکی از آن است بان کی مون دبیر کل سازمان اتحاد سران دیکتاتورها(SESD) در جهت چاره اندیشی و مرتفع کردن هر چه سریعتر معضل فوق سیاست به خرج داده ونه تنها مخالفتی نداشته بلکه از این موضوع استقبال کرده وحتی پیشنهاد کرده مراسم عروسی را در مقر سازمان اتحادسران دیکتاتورها(SESD)برگزار کنند.بنابراین احتمالا طی روزها و ماههای آینده شاهد پا پیش گذاشتن مقامات بلند پایه ی دوطرف جهت به انجام رساندن این امر خیر خواهیم بود.البته با توجه به این که هیچگونه پایبندی در بین مقامات دو طرف دیده نمیشود بعید نیست خانوم اشتون از تخت فاسد جنایتکاری چون خامنه ای سر در بیاورد.لازم به یادآوریست کسانی که قصد دارند در مراسم شرکت کنندبهتر است از همین الان,به فکر تهیه بلیط باشند تا اسیر سردرگمی وهزینه های بالای بازار سیاه نشوند.

وقتی میای قشنگترین چارقدتو سرت کن/اون پیراهن فیروزه ای خشگلرو تنت کن

یوسف سلیمانی

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

از زبان یک شهید، «خاطرات یک قربانی»






یادم میاد در یکی از روزهای برفی، در یکی از شهرهای نزدیک اما دور از پایتخت، چشم به جهان گشوده‌ام. خوب یادمه گریه‌های مادرم و پدرم، که من اولین فرزندشان بودم. منی که سالم به دنیا آمده بودم، می‌تونستم آن احساسی را که پدرم و مادرم به من داشتند، به خوبی حس کنم. چه روزی بود اون روز.

احساس مادرم را با ترس و اضطراب از خفگی من هنگام شیردهی، به خاطر دارم. ساعت‌ها، روزها و شب‌ها، ماه‌ها و سالیان به مانند همیشه در حال گذشتن بود که وارد مدرسه شدم. خوب یادمه که به هنگام جدایی از مادرم در روز اول مدرسه، پدرم در آن روز مرا هم‌راهی نمی‌کرد یادمه در آن روز مادرم چه اشکی می‌ریخت. من هم نگران بودم، نگران جدایی از مادر و خانه‌ای که هفت سال در آن بزرگ شده بودم. برایم سخت بود. اما چه کنم. برای یادگیری هم که بود، باید به مدرسه می‌رفتم. یادم میاد در دوران بچگی، پدرم از دوران مدرسه‌اش برایم می‌گفت و با خاطرات مدرسه پدرم، شب‌ها چشم‌هایم را می‌بستم. اما الان نوبت خودم بود که وارد مدرسه شوم. تحصیل کنم برای آینده خود و برای سربلندی پدرم و مادرم درس بخوانم، به دانش‌گاه روم و برای خود شغلی مناسب پیدا کنم.
از همان دوران با این‌که کودکی بیش نبودم، آرزوهای بزرگ در سر می‌پروراندم. از مادرم همیشه یک سوال را می‌پرسید. آن هم در مورد چادری بود که بر سرش می‌کرد. مادرم با کمال مهربانی پاسخی قانع کننده به من می‌داد که درک کردنش برایم سخت بود و هر روز که بزرگ‌تر می‌شدم، معنای واقعی بعضی کلمات را می‌توانستم درک کنم. اما همیشه سوال‌هایی داشتم. چرا در اروپا این‌گونه نیست. چرا زنان در سایر کشورها با راحتی کامل و بدون این‌که کسی بخواهد آزارشان دهد، زندگی می‌کنند. اما این‌جا این‌گونه نیست. اگر روسری از سر یک خانومی بیافتد، صد چشم که هزاران حرف شیطانی را یدک می‌کشند، بر او خواهند زد. برخی اوقات این حرف‌ها آزارم می‌داد. از مادرم و پدرم در مورد علت آن سوالی می‌کردم. اما آنان با بیان این‌که برخی از آدم‌ها این‌گونه هستند، سعی در خنثا کردن من و عدم فکر کردن به آن موضوع را داشتند.
بعد از گذشت سالیان، اکنون نوبت ورود به دانش‌گاه بود. جایی که از بچگی، آرزوی رسیدن به آن‌جا و تحصیل در رشته دل‌خواهم را داشتم. زمان کنکور خیلی آشفته بودم و این فکر که اگر قبول نشوم، چه کنم. یادم میاد مادرم به مانند دوران مدرسه مرا دل‌داری می‌داد. دستی بر سرم کشید. وای آن مهربانی مادرم قابل توصیف نیست. آرامشی را که در آن لحظه به من دست داد.
به‌ترین روز عمرم، زمانی بود که خبر قبولی از دانش‌گاه مورد علاقه‌ام را دریافت کردم. از همه مهم‌تر در رشته‌ای بود که آرزویش را داشتم، وارد دانش‌گاه شدم. محیط آن‌جا با مدرسه و دبیرستان فرق می‌کرد. دختران و پسران در کنار هم بودند. درس می‌خواندند. شوخی می‌کردند و خلاصه این‌جا، جای دیگری است. آری این‌جا دانش‌گاهی‌ست که من می‌خواستم. با شور و علاقه خاصی مشغول به تحصیل شدم.
در این هنگام بود که من وارد یک مرحله جدید از زندگی اجتماعی و سیاسی شدم.  سال 1387 بود و یک سال مانده به انتخابات، با افرادی به نام مهدی کروبی و مهندس موسوی آشنا شدم. البته از آقای کروبی شناختی جزیی داشتم، اما سوالاتی که از دوستان می‌کردم، شناختم را نسبت به این دو فرد افزیش دادم. چون آرمان‌های من بیش‌تر با نظرات این دو فرد سازگار بود. آقای کروبی که رییس مجلس شورای اسلامی و آقای موسوی آخرین نخست وزیر ایران بودند، خواسته‌هایی که من داشتم را می‌توانستند برایم برآورده کنند، از این رو بیش‌تر خود را در جریان سیاسی کشورم و آزمون بزرگی که قرار بود یک سال دیگر در کشور برگزار شود، آماده  می‌کردم. روزها به مانند برق و باد می‌گذشت. در این مدت اغلب دانش‌جویان با طرف‌داری از کاندیداهای مخالف دولت کنونی، احساسات خود را بیش‌تر از قبل به معرض نمایش می‌گذاشتند. دوران انتخابات بود و بیان عقاید آزاد. شب‌ها برای حمایت از کاندیداهای خود به خیابان می‌زدیم و برای رقیبان کوری می‌خواندیم. یادم نمی‌رود آن شب‌ها تا لحظه مرگم. برای روز انتخابات با دوستان جدیدی که شناخته بودم، روز شماری می‌کردیم. بالاخره آن روز فرا رسید.
صبح زود به هم‌راه دوستان عازم حوزه رای‌گیری شدیم که اولین نفرها برای رای دادن باشیم. اما اشتباه فکر می‌کردیم. خیلی‌ها با دست‌بندهای سبز رنگ جلوتر از ما در صف بودند تا رای خود را به صندوق بیاندازند. نوبت ما هم فرا رسید و ما هم مانند دیگران رای خود را برای کسی که آرزوی رییس جمهوری شدنش می‌رفت، به صندوق انداختیم. شور و هیجانی خاص تمام وجودم را فرا گرفته بود. از هرکس که نظرش را در مورد انتخابات سوال می‌کردی، از پیروزی آقای موسوی و کروبی سخن به میان می‌آوردند. البته بودند کسانی که به آقای احمدی‌نژاد رای داده باشند و بیش‌تر افرادی هم بودند که به آقای موسوی رای داده بودند.
درگیرهایی که با ماموران داشتیم، مرا به تفکری عمیق سوق می‌داد که مگر می‌شود هم رایت را بدزدند هم جانت را
پس از خارج شدن از حوزه رای‌گیری، به هم‌راه دوستان «ساندویچی به رگ زدیم» و راه خود را دوباره به سمت خانه پیش گرفتیم. منتظر اعلام نتایج انتخابات بودیم. عقربه‌های ساعت، روی عدد 11 مانند «ما» توقف کرد. انگار که زمان یک باره ایستاده باشد. خبرگزاری دولتی ایران، در خبری که در ساعت ۲۳:۳۴ جمعه شب مخابره کرد، مدعی شد که محمود احمدی‌نژاد با کسب 70 درصد آرا در مناطق روستایی کشور و با فاصله زیاد، نسبت به میرحسین موسوی، در این انتخابات پیروز شده است. و این در حالی بود که میرحسین موسوی نیز در بیانیه‌ای اعلام پیروزی کرده. باور کردنش و هضم این که محمود احمدی‌نژاد پیروز انتخابات است، برایم کاری سخت و دشوار بود. این در حالی بود که آقای موسوی به راستی باید پیروز انتخابات می‌شد. با تقلب گسترده‌ای که در حوزه‌های انتخاباتی باعث عدم این پیروزی به نفع آقای موسوی شده، رای مردم به یغما رفته بود. فردای آن روز که خبر قطعی پیروزی احمدی‌نژاد اعلام شد، برای دفاع از رای خود به هم‌راه دوستان از خانه خارج شدیم و مانند میلیون‌ها ایرانی که در سراسر ایران خواستار بازگشت رای گم‌شده خود بودند، ما هم در اعتراضات خیابانی شعار «رای من کجاست» سر دادیم.
درگیرهایی که با ماموران داشتیم، مرا به تفکری عمیق سوق می‌داد که مگر می‌شود هم رایت را بدزدند هم جانت را. چگونه می‌شود که بسیج که در قانون اساسی ایران هیچ جای‌گاهی برای آن تعریف نشده است، مردم را به طور غیر انسانی سرکوب کند. خوب یادم میاد روزهای بعد از انتخابات را که دنبال حقوق پایمال شده خود بودیم. حرف‌مان یک چیز بود. آن هم چیزی جز برگشتن رای دزدیده شده‌مان نبود. اما انگار نه انگار که ما معترض هستیم. کسی به اعتراضات ما توجه نمی‌کرد. سرکوب‌ها ادامه داشت. خوب یادم میاد روز دوشنبه را که به هم‌راه میلیون‌ها نفر از مردم معترض تهران، از میدان امام حسین به سمت میدان آزادی راه‌پیمایی کردیم. نام آن روز را «اعتراض سکوت» نامیدند. هیچ شعاری داده نمی‌شد و در مقابل نیروهای سرکوب‌گر نیز فقط نظاره‌گر بودند. هیچ وقت آن روز را از یاد نخواهم نمی‌برم. هر روز به خیابان‌ها می‌رفتم، برای احقاق حقوقم نه برای آتش زدن و …
اولین جمعه بعد از انتخابات، با اقامه نماز به امامت آیت‌اله خامنه‌ای برگزار شد و ایشان طبق سخن‌رانی، سرکوب مخالفین را امری اسلامی دانستند و با اشاره به این‌که «نظر رییس جمهوری به نظر من نزدیک است»، انتخابات و آرا مردم را امری واهی دانست. این بار برای‌مان مسجل شده بود که در انتخابات، تقلبی گسترده صورت گرفته است.
روز شنبه با خشمی پر از کینه باز برای اعتراض و بازپس‌گیری حقوق از دست رفته‌ام به خیابان رفتم. رفتار ماموران به طور کلی فرق کرده بود. مردم معترض را به شکلی وحشت‌ناک مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند. مردم را به کوچه‌های اطراف می‌کشاندند و برخی را نیز با این شیوه دستگیر می‌کردند.
خوب یادم میاد دودهای سفید و سیاهی که از آتش زدن سطل‌های زباله به وجود آمده بود، چشم را از حدقه بیرون می‌کشید. به یک‌باره صدای به مانند صدای گلوله، پرده گوش‌هایم را پاره کرد. سوزشی عجیب در قلب خود احساس کردم. نمی‌توانستم فریاد بزنم. نمی‌توانسنم گریه کنم. حتا نمی‌توانستم راه روم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود؟ بعد از آن‌که بر زمین افتادم، دریافتم که گلوله‌ای از نزدیک بر روی قلبم نواخته‌اند و آخرین لحظه‌های عمرم  در حال سپری شدن بود. همه‌جا پر از دود بود و بس. چندین نفر از دوستان را دیدم که بر روی جسم بی‌جان من، در حال فریاد زدن هستند، آری آنان هم فهمیده بودند که در حال جان دادن هستم. همه چیز در حال گذشتن بودن از زمان کودکی تا به امروز. مادرم را به خاطر آوردم، گریه‌هایش را که برای بزرگ و تربیت کردن من، از چشمانش جاری شده بود. چشمانش را می‌بست و برای من گریه می‌کرد. من هم چشمانم را بستم و برای او گریستم. «آری اکنون من یک قربانی هستم»

سیروس زارع زاده اردشیر

۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

در گفت‌وگو با علی‌اصغر حقدار «آسیب‌شناسی ناپایداری جنبش‌های مدنی (بی خشونت) ایران»


سیروس زارع‌زاده / رادیو کوچه
عقل عوام بر پایه دو افسانه استوار و بنا شده  است:
جنگ مردم را می‌کشد و مجروح می‌کند، اما اثر بخش است و به همین دلیل  وجود آن لازم است.
کنش بی‌خشونت امری اخلاقی و پسندیده است، اما اثر بخش نیست و به همین دلیل نیز اغلب بی‌فایده است.
اما این امر صحت ندارد.
جنبش‌های مدنی به جنبش‌های اطلاق می‌شود که بدور از خشونت‌های جنبش‌های کلاسیک پیشین، برای احقای حقوق شهروندی، مطالبات آزادی خواهانه و برابری طلبانه شکل می‌گیرند. شکل اصلی آن امروزه در جنبش سبز ایران معنا  پیدا می‌کند. به همین مناسبت، برای آسیب‌شناسی و علل ناپایداری جنبش‌های مدنی بخصوص جنبش سبز ایران گفت‌و‌گویی دارم با علی‌اصغر حقدار، نویسنده، مشروطه‌پژوه و پژوهش‌گر تاریخ‌ اندیشه و ادبیات مدرن ایران.
از کتاب‌های ایشان می‌توان به «اندیشهِ سیاسی داریوش همایون»، «مجلس اول و نهادهای مشروطیت»، «قدرت سیاسی در اندیشهِ ایرانی» و … در تاریخ‌نگاری اندیشه و رمان «اوباشان و زندانیان» در ادبیاتِ جنبش  مدنی ایران، اشاره کرد.
                                                                   ***
بدیهی است بر مبنای سیاست بی‌طرفانه رادیو کوچه، حق اظهار نظر برای تمام افراد یا نمایندگان گروه‌هایی که در این مصاحبه‌ها از ایشان نام برده می‌شود، محفوظ بوده، جوابیه‌های احتمالی آنان در این برنامه منتشر شده و در صورت تمایل مورد گفت و گو قرار خواهند گرفت. نظریات بیان شده در این مصاحبه لزوما بیان دیدگاه های رادیو کوچه نمی باشند.
1. با سلام جناب حقدار، از اینکه دعوت رادیو کوچه را برای گفتگو درباره علل ناپایداری جنبش های مدنی ایران پذیرفتید سپاس گزاریم. چندین دهه است که از آغاز جنبش های مدنی در ایران می گذرد، در زمان های پیشین، شروع این نوع از جنبش ها در ایران مورد قبول مردم بود و آنان با مشارکت خود از دولت وقت درخواست مطالبات اجتماعی  می کردند. اولین سوال من این است، از نظر شما جنبش های مدنی بی خشونت  چه تعریفی دارند؟

- در یک تعریف کلی جنبش های مدنی بی خشونت، به جنبش هایی گفته میشود که بدون استفاده از ابراز قهرآمیز و اقدام فیزیکی، اعتراض و درخواست های اجتماعی-سیاسی و حقوقی را در فضایی مسالمت آمیز اعلام می کند؛ در این نوع از مبارزات، معترضان بصورت غیرخشن و بدون دست یازی به اسلحه و موارد دیگر خشونت زا، در تجمعات و راهپیمایی ها حاضر می شوند. معمولن این گونه از مبارزات را، اعترضات مدنی هم می گویند. جنبش های مدنی بی خشونت، حاصل رشد و گسترش ذهنیت حقوقی است که عمری در حدود یک صد سال دارد و در این نوع جنبش ها، نافرمانی مدنی، محور اعتراضات بشمار می رود. در جنبش های کلاسیک و انقلابی، ترور، بمب گذاری، هجوم به مراکز تجاری و اداری حکومت، که از اقدامات  سیاسی از عوامل انقلابی گری و اعتراض بودند و در جنبش های مدنی بی خشونت، هیچ کدام از این کنش ها جایی ندارند. در کنکاش از جنبش های مدنی بی خشونت، من آن ها را مبتنی بر حق اعتراض شهروندانی می دانم که جان لاک بنیانگذار اندیشه های لیبرالیسم کلاسیک، آن را در کنار حق جان، مال و ازادی، از ارکان آزادی خواهی می داند. حق اعتراض بر حاکمی که در ایفای وظایف حقوقی و قانونی خود کوتاهی می کند و شهروندان می توانند بر علیه آن حکومت، دست به اعتراض زده و خواهان تغییر رژیم شوند. این دستاور قابل تاملی است از شکل گیری اندیشه های دموکراتیک در دنیای مدرن و حضور شهروندان در عرصه های همگانی. یکی دیگر از ارکان تئوریک جنبش های مدنی بی خشونت را می باید در کتاب مهم و کمتر خوانده شده هنری دیوید ثرو به نام «نافرمانی مدنی» دید. وی نیز از رفتار مسالمت آمیز معترضان به نادیده گرفتن شدن حقوق اجتماعی و سیاسی شهروندان نوشته است. از متون تئوریک جنبش های مدنی بی خشونت در دوره معاصر می توان به نوشته های جین شارپ اشاره کرده که از آن ها به «مبارزه مدنی» نام می برد. جین شارپ مبارزه مدنی را در پیوند با مقاومت مدنی، تظاهرات نمادین و بدون خشونت جسمانی به بحث می گذارد. امروزه در مبارزات مدنی، راهپیمایی های ارام و در سکوت، سرپیچی از پرداخت هزینه های آب و برق و…، اعتصاب های ارام در محیط کار و فعالیت های حقوقی و سیاسی در فضای مجازی اینترنت، از نشانه های جنبش بی خشونت بشمار می روند.

2. تبار تاریخی جنبش های مدنی  از چه زمانی در ایران آغاز می شوند؟
-جنبش تنباکو که در اعتراض به قرارداد استعماری «رژی» در دوران ناصرالدین شاه قاجار به وقوع پیوست، اولین جنبش مدنی بی خشوننت ایران خوانده شده است؛ می دانیم که این جنبش سرآغاز جنبش های اجتماعی و سیاسی ایران نیز بشمار می رود. در آن جنبش بدون توسل به خشونت، حضور مردم در صحنه های مبارزاتی، حکومت وقت را مجبور به عقب نشینی از مواضع خود و لغو قراداد کذایی کرد. گزارشات تاریخی از جنبش تنباکو حکای است که تظاهرات مسالمیت آمیز بوده و تجمعات عاری از خشونت انجام می گرفته است. مطالبات شفاف مطرح شده و اهداف تعیین شده به دست آمده است. بعد از جنبش تنباکو، جنبش دینی بابیان و بهائیان را در تاریخ معاصر ایران داریم که بدون توسل به خشونت، خواستار تکثر دینی در ایران بوده اند. اگرچه مواردی از توسل برخی پیروان بابیان به خشونت و انجام ترور دیده شده است، اما بیشترین اقدامات بابیان و تمامی کنش های بهائیان عاری از خشونت و حامل رواداری و مسالمت جویانه بوده است. از دیگر موارد جنبش های بی خشونت باید از جنبش مشروطیت ایران نام برد که بدون کمترین اعمال خشونت، به پاره ای از اهداف سیاسی و اجتماعی خود رسید. متاسفانه جنبش مشروطیت در برخی از کنش ها، اهداف و اصول خود به انحراف کشیده شده و پاره ای از مشروطه خواهان و انقلابیون، دست به ترور و اعدام انقلابی مخالفان زدند. در دوران نزیدیک به زمانه ما، ایران شاهد جنبش ملی شدن نفت بود که در آن خشونت در حاشیه قرار داشت. این جنبش هم به برخی از اهداف خود نرسید و نتوانست آرمان های حقوقی و سیاسی را به عرصه های اجتماعی و فرهنگی ایران ارتقا دهد. به نظر من در بحث از جنبش های مدنی بی خشونت، باید از اقدامات زنان ایرانی در دستیابی به حق انتخاب و حضور در عرصه های سیاسی و اجتماعی ایران دهه چهل نام برد. همچنین از اعترضات صنفی معلمان در اوایل دهه چهل و برخی اقدامات مدنی و مسالمت آمیزی که در اواسط دهه پنجاه در اعتراض به اقدامات دولت وقت به وقوع پیوست، می توان رگه هایی از جنبش های مدنی بی خشونت را دید. منظورم نامه نگاری های اولیه برخی از نخبگان فرهنگی و سیاسی به پادشاه و دیگر مقامات آن زمان است.
3.  آقای حقدار به جنبش های مدنی پیشین به خصوص جنبش تنباکو و مشروطه ایران و حضور زنان اشاره کردید، با اینکه این جنبش ها در گذشته به موفقیت هایی دست می یافتند اما دوام و استمراری نداشتند؛ چه عواملی باعث ناپایداری این جنبش ها  بوده است؟

-من فکر می کنم اصلی ترین عامل ناپایداری جنبش های مدنی پیشین ایران در عدم آگاهی مردم از حقوق اجتماعی و سیاسی خود است که این نکته نیز مبتنی بر کم کاری و کم اطلاعی نخبگان ایرانی از معیارهای اعتراضی مدنی و مدرن است. می دانیم که دنیای مدرن مبتنی بر حق طبیعی انسان ها و نهادینه شدن آن در قرارداد اجتماعی و ایجاد قوانین موضوعه و عرفی است. بازهم در این زمینه-به روایت من- ریشه های لیبرالیستی دیده می شود که در پاسخ اول به آن ها اشاره کردم. بنابراین بی اطلاعی و یا اطلاع رسانی ناکافی از دمکراسی و کنش های دموکراتیک را می توان از عوامل ناپایداری جنبش های مدنی بی خشونت ایران بشمار آورد. اگرچه این مساله نمی تواند حکم کلی بر تمامی آن جنبش ها باشد. مثلن درهمان  جنبش حقوق زنان در دهه چهل و یا اعتراضات صنفی معلمان در همان دوران، جنبش ها به اهداف خود رسیدند و حتا در دیگر زمینه ها استمرار پیدا کردند. از دیگر عوامل ناپایداری جنبش های مدنی، باید به خشونت سرکوب گرانه حکومت ها اشاره کرد. سرکوب ها هر چقدر سنگین و عمیق بوده، اعتماد و پایداری مردم به قهقرا رفته است و جنبش ها از دست یابی به اهداف و ارمان های خود بازمانده اند. عامل در این ضعف جنبش های مدنی بی خشونت، وجود ایده  و آرمان های انقلابی توام با خشونت و بیشتر تحت تاثیر باورهای کمونیستی را هم می توان مدنظر قرار داد. همجواری ایران با کشور بلشویک ها و مدگرایی چریکی دهه چهل و پنجاه، خشونت گرایی را به عنوان رقیب و البته در مقاطعی مورد پذیرش ایرانیان قرار داد و جنبش های مسالمت آمیز را با القاب سازش کاری و محافظه کاری به محاق کشاند. مجموعه این عوامل به نظرم در اسیب شناسی ناپایداری جنبش های مدنی بی خشونت ایران می توانند مورد توجه قرار گیرند و به کار سنجش وضعیت فعلی اعتراضات مدنی آیند.
4. در دوره حاضر جنبش سبز از اَشکال جنبش های مدنی و بدون خشونت خوانده شده است. معیار مدنی و بی خشونت بودن این جنبش از نظر شما چیست؟

-بله جنبش سبزاز اشکال جنبش های مدنی بی خشونت بشمار می رود. در این جنبش که خوش درخشید، اما دولت مستعجل بود، معترضان در اعتراض به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری در راهپیمایی های میلیونی به خیابان ها آمدند و با شعارهای مسالمت آمیز و اعتراضات توام با سکوت، خواستار انجام انتخابات سالم و آزاد شدند. در کمتر مواردی از اعتراضات جنبش سبز، برخوردهای خشن گزارش شده است. تا زمانی که جنبش سبز به افول گرایید، بیشتر راهپیمایی ها مسالمت آمیز و همراه با خواسته های مدنی بود. هیچ موردی ای از به کارگیری ابزارهای خشونت آمیز در اعترضات سبز گزارش نشده است. هیچ مورد ترور و بمب گزاری و مواردی از کنش های انقلابات کلاسیک در جنبش سبز دیده نشده است. این همه جنبش سبز را در میان جنبش های مدنی بی خشونت قرار می دهد.
5. جنبش سبز حرکت بزرگِ مردم معترض ایران  برای احقاقِ حقوق اجتماعی  و بازپس گیری رای خود بود که آنان را در راهپیمایی های میلیونی به خیابانها کشاند، به نظر می رسد این جنبش نیز دچار رکود شده و از پویایی باز ایستاده است؛ آقای حقدار علل رکورد جنبش سبز در ایران چه بود؟

-به نظرم آن افت هایی که دامن گیر جنبش های مدنی بی خشونت ایران در یک صد سال گذشته بود، گریبانگیر جنبش سبز هم شد. مبهم بودن اهداف عالی و کلی جنبش سبز را می توان یکی از علل افت و رکود این جنبش دانست. درست است که این اعتراضات در راستای تقلب در انتخابات آغاز شد، اما شعارها و کنش های بعدی معترضان نشانگر ارتقای آن به جنبشی سرنگونی طلب بود. ببینید شعار «رای من کجاست؟» تبدیل می شود به شعار «مرگ بر دیکتاتور». یعنی آرمان ها و اهداف فروخورده سه دهه ایرانیان، با گسترش اعتراضات در جنبش سبز به میدان می آیند. این مسائل از یک طرف نشانگر سلامت و روآمد بودن آن جنبش است، اما از طرف دیگر، موجبات نگرانی رهبران جنبش سبز را فراهم می سازد. می دانیم که نه میر حسین موسوی و نه مهدی کروبی خواهان سرنگونی نظامی نیستند که خود از ارکان آن بشمار می روند. با این حال مردم جلوتر از ان ها افتادند و آنان خود را از فضای واقعی و شتاب یافته جنبش سبز کنار کشیدند. این مورد را می توان یکی از علل رکود جنبش سبز و افول آن در تاریخ ایران دانست. در سخن از ناپایداری جنبش سبز باید به غیرشفاف بودن اهداف هم اشاره کرد. اگرچه شعار سرنگونی به یکی از محورهای مبارزاتی و اعتراضات مردم تبدیل شد، اما مردم ایران هیچ تلقی درستی از حکومت جایگزین نداشتند. بازهم کم کاری نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور در این مورد پیداست. بیشتر مردم و برخی از نخبگان ایرانی تلقی درستی از حکومت سکولار و دموکراتیک ندارند. از طرفی هنوز اختلاف بر سر ماهیت و شکل حکومت  جایگزین در میان تمامی مخالفان جمهوری اسلامی حل ناشده مانده است و این مساله یکی از موانع پویایی و رشد جنبش های مدنی ایران است. در واقع هر جنبش مدنی بی خشونت باید از کانال فرهنگ سازی سیاست و بازسازی فرهنگ سیاسی بگذرد که در تلاش های مدنی و اعتراضی اخیر ایرانیان از این مسائل خبری نبود. فراموش نکنیم که دموکراسی سیاسی مبتنی بر فرهنگ دموکراتیک و تحمل مخالف و رسیدن به باور حقوقی برابر همه انسان هاست فراتر از جداسازی های سیاسی، عقیدتی، فرهنگی و جنسیتی.

6. سرکوبهایی که در ایران بصورت خشونت آمیز در برابر اعتراضات مدنی و مسالمت آمیز جنبش سبز از طرف دولت انجام گرفت، تا این حرکت از خواستگاه های قبلی خود عقب نشینی کند. از نظر شما آیا سرکوب های  حکومت برای پایان پروسه این جنبش از عوامل ناکامی آن به شمار می رود؟
-بی تردید نقش سرکوب های فراینده رژیم در برابر معترضان جنبش سبز بی تاثیر در افول ان نبوده است؛ به همان صورتی که جنبش سبز سرنگونی طلب می شد، رژیم نیز خشن تر می شد. در روزهای اول دستگیر شدگان را چند خیابان دورتر از محل تجمعات آزاد می کردند. روزهای بعد، لباس شخصی ها و اوباشان حکومتی مبادرت به کتک کاری معترضان کردند. وقاحت این نیروها به حدی رسید که دست انداز به نوامیس مردم اعم از دختر و پسر دیده می شد. در همان خیابان ها به دختران و پسران معترض بسیجیان و عوامل سرکوب ، تعرض جنسی می کردند. وقتی مداومت مردم در اعتراضات زیادتر شد، دستگیری ها به زندان ها کشیده شدند. من در بخشی از رمان «اوباشان و زندانیان»، روایتی ادبی از این تلخ کامی ها را نوشته ام. زندان های توام با شکنجه به جنایت ها و تجاوزات جنسی بازداشتگاه کهریزک کشیده شدند. رژیم جمهوری اسلامی چنان در خشونت فرو رفته و از گسترش اعتراضات می ترسد که صحنه های اعترافات دستوری را به رسانه های خود کشاند. سخن از اعدام های مخفیانه و شبانه، همانند دهه ها پیشین در زندان ها به جامعه درج کردند. بازداشت های خانه به خانه معترضان که توسط عوامل رژیم در محلات شناسایی می شدند، خبر از عمق خشونت حکومت می دادند. حصر خانگی رهبران جنبش سبز هم در ادامه خشونت رژیم به وجود آمد. همه این موارد به همراه دیگر عوامل ناپایداری که پیش از این از آن ها گفتم، باعث رکود و افول جنبش سبز گردیدند.

7. سوال پایانی من از شما این است که آیا جنبش مدنی بی خشونت در ایران برنامه ای برای بقا دارد؟ چشم اندازهای پویایی و استمرار جنبش سبز ایران در چه عواملی قابل تامل و توجه است؟
- از نظر من همین مسائل که در مجموعه صحبت هایمان مطرح کردیم، را می توان به عنوان نتیجه گیری گفتگویمان مطرح کرد. یک جنبش مدنی بدون خشونت اگر مبتنی بر آگاهی از حقوق انسانی باشد و اهدافی مثلِ ایجاد جامعه دمکراتیک و شکل گیری دولت آزادی خواه و برابری طلب داشته باشد که این یکی از وظایف اصلی نخبگان جامعه است که به مردم عادی و شهروندان کشور اطلاع رسانی کنند که این جنبش چه می خواهد و از چه می خواهد بگذرد، این یکی از عوامل بقا و ماندگاری جنبش مدنی است. یکی دیگر از این مسائل این است که یک نوع تمرین دمکراسی لازم است، و تمرین دمکراسی از همین جنبش ها و اعتراض های مسالمت آمیز شروع می شود. اگر ما این ها را در نظر بگیریم و اینان را مبتنی کنیم بر جنبش سبز و فراتر از جنبش سبز تا به مرحله سرنگونی نظام و ایجاد حکومت دمکراتیک پیش بریم، می شود به بقا و پایداری جنبش های مدنی بدون خشونت در ایران باور داشت. اگر غیر از این باشد چرخه همان چرخه صد سال گذشته در ناپایداری و افول جنبش های مدنی خواهد بود و بازهم ما نظاره گر بر باد رفتن آرمان های اجتماعی مردم ایران خواهیم بود. از طرف دیگر در آسیب شناسی ناپایداری جنبش های مدنی بی خشونت باید شرایط جهانی را هم در نظر بگیریم. امروزه شرایط جهانی نمی پذیرد که انقلابی با اسلحه، ترور و کشت و کشتار به فرجام برسد و قطعاً این اقدامات  به فرجام نمی رسد. این ها باعث می شود که ما به یک سری عوامل پایداری و پویایی جنبش های مدنی ایران برسیم. اگر چه من معتقد هستم که امروزه ایران دیگر از مرحله جنبش سبز چند سال پیش گذشته است. جنبش مدنی و بی خشونت ایران، جنبش برابری خواهانه و آزادی خواهانه است. جنبش بی خشونت ایران، دنبال سرنگونی نظام جمهوری اسلامی به عنوان یک نظام مستبد دینی با استفاده از روش های مسالمت آمیز و نه سازشکارانه است. جنبش مدنی ایران مطالبات صنفی، سندیکایی، حقوق زنان و تبیین قانون های مبتنی بر حقوق بشر را مد نظر دارد. همه این اهداف و آرمان ها و به کارگیری روشهای بی خشونت در جنبش مدنی ایران، وظیفه نخبگان جامعه ایران را در آگاهی بخشی به مردم حساس تر می کند و وظیفه اصلی روشنفکر را نشان می دهد. زمانی که نخبه جامعه نتواند از این مسائل عینی آگاهی داشته باشد و به جامعه این ها را منتقل کند، قطعا جنبش مدنی بدون خشونت در ایران پا نخواهد گرفت.

الگوی خردمندانه دولت کانادا در مقابله با تروریسم جمهوری اسلامی


سیروس زارع زاده اردشیر


دولت کانادا در یک اقدام تحسین برانگیز و شکوه مند روابط دیپلماتیک خود را با دولت جمهوری اسلامی ایران قطع کرد. دلایل قطع این رابطه، حمایت رژیم جمهوری اسلامی از تروریسم جهانی و عدم رعایت حقوق بشر ذکر شده است. دولت کانادا گفته جمهوری اسلامی ایران بزرگترین خطر برای امنیت و صلح جهانی است و یکی از بدترین پرونده ها را در نقض حقوق بشر دارد. بی تردید این اقدام دولت کانادا در تاریخ حقوق بشر و روابط دیپلماتیک نقطه عطف درخشانی بوده و می تواند سرآغازی برای برخوردهای واقع گرایانه دیگر کشورهای دمکراتیک در روابط دیپلماتیک با رژیم جمهوری اسلامی ایران باشد.
 علیرغم فرافکنی اقدام دولت کانادا از سوی جمهوری اسلامی ایران، دولت کانادا در حالی اقدام به بستن سفارت ایران در اتاوا کرد که ایران را به دلیلی از جمله: حمايت از دولت بشار اسد در سوريه، ابعاد احتمالی نظامی برنامه هسته ای ايران، اقدامات تبعيض نژادانه دولت ايران عليه اسرائيل، سابقه وحشتناک دولت ايران در نقض حقوق بشر که يکی از بدترين کارنامه ها در جهان بشمار می رود، پناه دادن به گروههای تروريستی، ناديده انگاشتن آشکار تعهد خود به کنوانسيون ژنو که موجب نگرانی نسبت به امنيت و سلامتی ديپلمات های کانادا در ايران شده، بود. 
در زمینه های تاریخی که منجر به اقدام دولت کانادا در قطع روابط دیپلماتیک با جمهوری اسلامی شد، می توان به موارد مهمی نظیر زندانی کردن برخی از شهروندان کانادایی و صدور احکامی که برای شهروندان کانادایی-ایرانی که در ایران دستگیر شده اند، اشاره کرد. دستگیری های خود سرانه شهروندان ایرانی-کانادایی که در سال 82 به مرگ تاسف بار زهرا کاظمی در زندان های ایران انجامید، دستگیری و صدور حکم اعدام برای سعید ملک پور و... دیگر مواردی هستند که جمهوری اسلامی را به عنوان دولتی ناقض حقوق بشری در صحنه های جهانی تثبیت کرده است. 
رابطه ایران و کانادا با این پیش زمینه ها و بعد از گذشت چندین دهه اکنون رو به سردی گرویده است، اما نباید فراموش کرد که در سال های اول انقلاب نیز روابط دو کشور در پی تنش‌های بوجود آمده پس از انقلاب ۵۷ از جمله به واسطه اشغال سفارت آمریکا در تهران و اعتراض دولت وقت کانادا در سال ۱۳۵۹ قطع شد و این وضعیت تا سال ۱۳۶۹ که سفارتخانه‌های دوکشور بازگشایی شد، ادامه داشت. بعد از این موارد، مبادله سفیر میان دو کشور در سال ۱۳۷۴ صورت گرفت. در طی این مدت مهاجرت گسترده ایرانیان به کانادا و همچنین قطع روابط و تحریم‌های آمریکا علیه ایران بر اهمیت برقراری روابط با کانادا افزود. به دلیل روابط تنگاتنگ همه جانبه میان آمریکا و کانادا، این کشور نقش مهمی در تامین کالاهایی آمریکایی مورد نیاز ایران داشت. اما ادامه همکاری میان دولت های ایران و کانادا در دوران ریاست جمهوری خاتمی، دوباره این تنش ها بیشتر شد و دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد پایانی بر این روابط بین دو کشور بود.
اکنون به نظر می رسد دولت کانادا در مقابله با اقدامات ضد حقوق بشری و تروریستی رژیم جمهوری اسلامی ایران، اهتمام ویژه ای به استمرار قطع روابط با جمهوری اسلامی دارد و بدون شک این اقدام به جا و سنجیده کانادا می تواند الگویی برای دیگر کشورها در مقابله با تروریسم جمهوری اسلامی باشد؛ اخبار تازه منتشر شده چند روز اخیر نشان می دهند که قطع روابط کانادا با ایران به دیگر زمینه ها هم تسری پیدا خواهند کرد. طرفه آن که به دنبال اعلام قطع روابط دیپلماتیک، وزیر امور مهاجرت کانادا اعلام کرده است که از ورود افراد مرتبط با جمهوری اسلامی ایران ممانت خواهد شد.



۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه

بوی مرگ می آید «برای دریاچه اورمیه»







سیروس زارع‌زاده اردشیر
داشتم در مورد دریاچه ارومیه فکر می‌کردم، در مورد خشک‌شدنش، انگار نه انگار که این دریاچه بخشی از ایران است. همه‌گان در مورد ابوموسی و تب‌بزرگ کوچک در حال مشاجره هستند. امارت می‌گوید من هستم ایران می گوید نه من این‌جا هستم و عده‌ای در خیابان، در حالی که شعارهای علیه امارت سر می‌دهند، دریاچه ارومیه در حال خشک شدن است و با گذشت زمان به کویر نمک تبدیل ‌خواهد شد. عده‌ای می‌گویند ابوموسی، دریاچه رمق ندارد. امارات توری بزرگ برای صید جزایر سه گانه ایران پهن کرده است اما عده‌ای می‌گویند: «دریاچه در حال مرگ است. کسی نیست. فریادهایش گوش‌ها را «کر» کرده است. اما کسی گوش شنوا ندارد. من خواهم مرد اما نه با ابوموسی و تبهایش من با نمک دریاچه جان خواهم داد. مرا دریابید من در حال مرگ هستم».

آری بوی مرگ می‌آید اما مرگی که هم‌راه آن سایر آدم‌ها نیز خواهند رفت مرگم نزدیک است نزدیکتر از آنی که فکرش را بتوانم در سر بپرورانم.
نمی‌دانم دردم را از کجا شروع کنم از ده سال پیش یا از زمان تولدم. تولدم را خوب به یاد دارم زنده بودم و جوان به مانند همه جوانان اما قدر عمرم را ندانستند حتی اگر می‌دانستند که با مرگم چندین نفر نیز به خاک سیاه خواهند نشست اصلا به دنیا نمی‌آمدم. نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم و مردم که مرا دوست می‌داشتند قدر مرا نداستند. و مرا به فراموشی سپرده‌اند. فراموشی که هم‌راه آن کینه‌های از اطراف بر سر من می‌بارد مگر من برای ایران نیستم؟ آیا ارزش من به اندازه تنب‌های بزرگ و کوچک نیست؟ یا این‌که جنگ بر سر خلیج فارس از من مهم‌تر است؟ آیا با جنگ بر سر دریاها و خشکی‌ها می‌شود جان من را نجات داد؟ آیا این جنگ‌ها مرا از مرگ می‌رهاند و مرگم را به تاخیر می‌اندازد؟
فکری عجیب در وجود و روحم جاری است از سر تا پا که نمی‌توانم بازگویش کنم. حتی نمی‌توانم فریاد زنم اگر فریاد هم زدم کسی به فریادهایم پاسخ نداد. این افراد همان کسانی هستند که رگ گردنشان را به خاطر ایران و نام ایران می‌دهند اما اکنون نام مرا به فراموشی سپرده‌اند. اما اغراق نکنم جوانانی بودند که نام مرا فریاد زدند و به عنوان تجزیه طلب راهی زندان شدند و یا از طرف این بزرگان عناصر پانترک نام‌گذاری شدند و مورد نفرین قرار گرفتند. «خنده‌ام می‌گیرد می‌خندم». خنده‌های از ته «دل»، یادم نرود که می‌گویند اگر «بیشتر از حد بخندی از چشمانت اشک جاری می‌شود» اما چشمان من خالی از هرگونه اشک است پس خنده‌هایم متوقف می‌شوند چون برخی نمی‌خواهند خندهای مرا با اشک ببیند چرایش را نمی‌دانم؟ شاید برایشان گران تمام می‌شود چه دانم! اما گفتم من اشکی ندارم که از روی خنده از چشمانم سرازیر شود! آه! نه می‌توانم بگریم نه می‌توان بخندام دردی بزرگ است، نـــــــــه؟
اگر در دستم شاخه گلی بود با تمام وجود آن را تقدیم مردمم می‌کردم. من آنان رو دوست دارم اما فکر کنم آنان از من روی برگردانده‌اند آیا این رسم دوستی است؟ مگر من جز خوبی برای شما کار دیگری انجام داده‌ام. دوست دارم شما را در آغوشم بگیرم و بار دیگر با هم دیگر بخندیم و بگریم! بدون این‌که کلامی رد وبدل شود! از روی عشق، به مانند عشقی که مادر برای فرزندش دارد هم‌دیگر را دوست داشته باشیم.
نمی‌دانم‌ کجا هستم و در کجا قرار دارم و در چه حالی هستم در زمان جدایی آیا نام و نشانی از من برای تو باقی خواهد ماند. دیگر هیچ خنده‌ای بر روی لبانم نیست. آن کودکانی که با فریادهایشان هر ساله روح مرا تازه می‌کردند کجا هستند؟ چه زندگی سخت است کودکان هم مرا به فراموشی سپرده‌اند دیگر خبری از آن فریادهای شان نیست این مرا بیش‌تر می‌رنجاند کسی نیست دیگر در اطراف ساحل هایم سخت‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم. از من ایراد نگیر که در حال نوشتن وصیت نامه خود هستم. زندگی هر کسی در هر جای پایانی دارد اکنون زمان رفتن من فرا رسید است. دوستانم رابطه و محبتشان را از من قطع کرده‌اند نیازی به این دوستان ندارم حتی رویم نمی‌شود که بگوییم اینان دوستان من بودند که اکنون از من روی برگردانده‌اند. امیدم به این دوستان بود جان من بودند دوست من بودند خندها و گریه‌هایمان را باهم تقسیم می‌کردیم اما این خاطرات را برای شما دوستان می‌گذارم. خدایا! «دشمنان من را به این ضعف دچار نکن چون دشمن دوست من و دشمن خود من دوستان من هستند».
می‌دانم شکست خورده این جنگ من هستم. خدا مرا از این درد رها کند. من خوش نیستم اما تو خوش باش. دوست داشتن شما گناه من بود آری. در یک دستم قلبم و در دست دیگرم سلاحی خالی از هرگونه فشنگ. پر از گل. اگر مرا دوست داری دستت را بر روی ماشه فشار بده تا تمام گل‌ها به هم‌راه رایحه‌شان قلبم و جانم را در برگیرد این‌گونه مردن را بیشتر دوست دارم. ایران را دوست دارم. ای کشور من! تو به من آموختی، دریاچه‌های زیادی به دنیا خواهند آمد اما من هرگز به دنیا نخواهم آمد. هرچه قدر هم که مادران به مانند من به دنیا آوردند اما باز هم به مانند (دریاچه‌ای پر از نمک) هرگز نخواهد آمد. ای ایران! ای کشوری که من در تو به دنیا آمده‌ام مرا دریاب. میدانی که زندگی به مانند نفسی است از درون آدمی می‌‌آید میدانی که دردهای به فراموشی سپرده می‌شوند اما یک چیز یا سرمایه در قلبم  باقی خواهد ماند «آه». آری آه! و فریاد های من.
من از از نامردی‌های دنیا که بر قلب خسته‌ام دمیده شده است شکایت دارم. فهمیدم گذشته‌ها و آن‌چه را که در گذشته داشته‌ام هیچ‌گاه بر نمی‌گردد. زمانی که عزرائیل بیاید راه فراری نیست. نفس‌های آخرم را می‌کشم بگو، بگو که زندگی ارزش زیست را ندارد. باید خوش باشی و خود را آن‌گونه که همگان می‌خواهند تصور کنی، اما من نمی‌توانم.
باید اعتراف کنم که نفس‌های آخرم در تو مانده است و من از آن استفاده می‌کنم. مرگم نزدیک است حلالم کنید.








آرشیو عکس ها:  http://www.flickr.com/photos/urmuli/with/3986482749/#photo_3986482749